تبليغاتX
روی جاده خودم
 

خیلی وقت بود که می خواستم عرض حالم و بنویسم.نه به خاطر اینکه نیاز داشته باشم کسی عرض حالم و بخونه,چون نیاز داشتم  بنویسم.چند باری هم نوشتم ولی اون چیزی که می خواستم نشد.گویای تمام آنچه امروز هستم.نبود.

ولی عرض حالم رو جای دیگه ایی خواندم.کامل و بدون نقض.انگار که من حال و روزم و برای

سروش روحبخش  تعریف کرده باشم و اون برام نوشته باشه:

. هنوز گاهی دچار سندروم دختران چهارده ساله می‌شوم. نگرانی سواستفاده از اعتماد و صداقت.نگرانی جریحه دار شدن احساسات توسط کسی که اجازه دادی احساساتت را ببیند. خب…کنار آمدن با این ماجرا قبلن‌ها خیلی سخت بود.درست مثل همان دختران چهارده ساله دچار عذاب وجدان می‌شدم.به خودم و زمین و زمان فحش می‌دادم که چرا اجازه دادم با احساساتم بازی شود. که چرا کودک‌ام را در معرض آسیب دیگران قرار دادم….

الان کمی سردتر و بی‌تفاوت‌تر شدم. در این مواقع با تاسف و حسرت از دست رفتن رابطه‌ای که می‌توانست رابطه بالنده‌ای باشد،‌در کمد لباس‌های روحم دست می‌برم و برای دیدار بعدی پوست کرگدن را انتخاب می‌کنم. به کودک‌ام حق می‌دهم که در دیدارهای نه چندان خوش‌آیند  آتی یک گوشه بنشیند و ماستش را بخورد و بگذارد باقی بخش‌های وجودم مثل آدم‌های شیک رسمی، حرفهای شیک رسمی بزنند.بدون صمیمیت … با حفظ تمام فاصله‌های مجاز.

3. بازگشت را دوست ندارم. وقتی تا مرزی از صمیمیت پیش می‌روی و رودست می‌خوری دیگر نمی‌شود راحت بازگردی. تظاهر کنی هیچ اتفاقی نیفتاده. و از پیش از نقطه آسیب روابط انسانی‌ات را پیش بگیری. به قول رفیقمان در فیلم معظم آقای فورد: چیزی از این دره رفت که دیگر بازنمی‌گردد. آن برادر نازنین وحشی بافقی هم با زبان خودش همین را گویی می‌گفته که :دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند /  ازگوشه بامی که پریدیم، پریدیم… 

4. این‌طور مواقع دو راه باقی می‌ماند:

اولی  قطع رابطه است و تمام.

گیریم با درد و حسرت و غم. بخاطر احترام به همه لحظات خوب گذشته و جلوگیری از شکل‌گرفتن نفرت و انزجار. و  اگر زنده ماندن روانی و حفظ عزت‌نفس برایت مهم است ، باید رفت. مدتی غمگین خواهی بود. از هر صمیمیت تازه گریزان خواهی بود. بعد کم کم فراموش خواهی کرد. که بشر خوشبختانه فراموش‌کار است. بعد این زخم کهنه روح را می‌گذاری پای همه زخم‌های ناگزیر این روزگار بی پیر که تا آخر عمر باید با خودمان این‌طرف و آن‌طرف ببریم.

و دومی به طرف مقابل ربط دارد.

مایه‌اش از تو تنها یک بخشودن پذیری است.اما سختی کار طرف مقابل تنها روبرو شدن با غرور خودش و عذرخواهی نیست. دشواری در جهش است. در تکان. حرکت. روبرویی با خود. در پالایش.در فهم این که چرا آزرده و چطور آزرده است؟ در مواجه با گوشه‌ای از ابهامات و ناخالصی‌های لایه زیرین کوه یخ. در درک خودش. ترس‌هایش و کنترل کودک بی‌ادبش.

و گرنه که این در مدام بر همان لنگه خواهد چرخید که تا کنون چرخیده.شاید بر این تنها ماندگی مدامش قبای شیکی بدوزد و یک امتیاز منفی دیگر در قلک روحش بریزد و از داشتنش بر خود ببالد و لذت ببرد. شاید خودش را کابوی تنها مانده آخر فیلمهای وسترن ببیند. و طبیعی است که دلش نخواهد عوض شود. و لذت بیمارگون این تنهایی - که مستحق آن است - را با هیچ صمیمیتی تاخت نزد….

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 13:5 توسط آيدا عزتي |

 

این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمی‌ست
که همچنان که تورا می‌بوسند
طناب دار تو را می‌بافند

فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 22:29 توسط آيدا عزتي |

 
جا مانده است
چيزي جايي
كه هيچ گاه ديگر
هیچ چیز
جایش را پر نخواهد کرد
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 19:4 توسط آيدا عزتي |